تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 کلبه تنهايي

کلبه تنهايي

به سراغ من اگر مياييدنرم واهسته بياييد. مباداکه ترك بردارد, چینی نازک تنهايي من

Sorry Blame It On Me
AS LIFE GOES ON
I,M STARTING TO LEARN MORE AND
MORE ABOYT RESPONSIBILITY
I REALIZE EVERY THING I DO
IS AFFECTING THE PEOPLE AROUND ME
SO I WANT TO TAKE THIS TIME OUT
ADN APOLOGIZE FOR THINGS I HAVE
DONE
AND THING THAT HAVE NOT OCCURRED
YET
AND THE THING THEY DONT WANT
TO TAKE RESPONSIBILITY FOR

i m sorry for the time i left you home
i was on the road and you were alone
i m sorry for the time had to go
i m sorry for the fact
that I did not know that
you were sitting home just wishing we
could go back to when it was just you and me
i m sorry for the times i would neglect
i m sorry for the time i disrespect
i m sorre for the wrong things that I,ve done
i m sorry for the fact that when I,m away you can,t
sleep
at night when i,m not there
because I,m in the streets like everyday
I,m sorry for the thing i did not say
like how you,re the best in my world
and how I,m proud to call you my girl
I ubderestand that there is some problems
and I,m not too blind to know too low
All the pain you kept inside you
eventhough you migh not show
if i cant apologize for being wrong then its
just shame on me
i be the reason for your pain and you can put the
Blame on me
you can put the blame on me
you can put the blame on me
said you can put blame on me
you can put the blame on me
sorry for the things that he put you through
and all the times you didn.t know what to do
I,m sorry that you had to sell those bags just
trying to stay busy untile you heard for dad
when you would
rather be home with all
your kids as on big family
with love and bliss
and though Pop
treated us like kings he got a
second wife and you did not agree
he got up and left you all alone
I,m sorry that you had tp
do it on your own sorry i added to your grief
sorry that your son was once a thief
i wish i would have listened and not be so bad
sorry that your life turned out that way
sorry that the feds came and took me away
I ubderestand that there is some problems
and I,m not too blind to know
All the pain you kept inside you
eventhough you migh not show
if i cant apologize for being wrong then its
just shame on me
i be the reason for your pain and you can put the
Blame on me
you can put the blame on me
you can put the blame on me
said you can put blame on me
you can put the blame on me
sorry that it took so long to see they
were dead wrong for tring to put the blame on me
sorry that i took so long to speak
but i was on tour with Stefani
sorry for the hand that she was dealt for the
embarrasment that she felt
just a young litle girl trying to have fun
her daddy shouldn,t have
let her out that youung
I,m sorry for clubs getting shut down
I hope they manage better
next time around
How was i supposed to know
she was underage in a 21 and over
club they say
why doesn,t anyone want to
take the blame
verizon backed out disgracing my name
I,m just a singer trying to entertain
because i love my fans
I,ll take the blame
Eventhough the blame is on you
I,ll take the blame from you
and you can put that blame on me
you can put that blame on me

نوشته شده در 2007/10/22ساعت 3:20 PM توسط HAKER| |

 

آموزش خود ارضايي به كودكان در مدارس آلمان

بخش دوم كتاب مربوط به كودكان 4 تا 6 سال است كه در آن به والدين توصيه شده است حركات آميزش جنسي و خود ارضايي را به كودكان خود آموزش دهند و به آنها اجازه دهند تا به طور نامحدود خودارضايي كنند (به جز در موادي كه موجب آسيب جسمي مي شود) در اين كتاب آمده است به كودكان بياموزيد كه چيزي به عنوان قسمت هاي شرم آور در بدن وجود ندارد.
مركز آموزش بهداشت (BZgA) وابسته به وزارت امور خانواده آلمان اخيرا اقدام به اجبار آموزش كتابي با عنوان "عشق، بدن،دكتر بازيگوش" در مهد كودك ها و مدارس ابتدايي 9 منطقه از كشور آلمان براي كودكان و اولياء آنها نموده است.

به گزارش نوسازي به نقل از روزنامه زكپوسپوليتا؛ بخش اول كتاب"عشق، بدن،دكتر بازيگوش" مربوط به كودكان 1 تا 3 سال است كه در آن به پدرها توصيه شده است توجه بيشتري به اندام هاي جنسي دخترانشان بنمايند و با نوازش اندام هاي جنسي آنها امكان پروش حس غرور دختر بودن را در آنان فراهم كنند.

نويسنده در توجيه توصيه ي خود براي والدين كودك ، اضافه مي كند "كودك تمام قسمت هاي بدن پدر خود را لمس مي كند و حتي بعضي اوقات از اين طريق او را تحريك مي كند، پدر نيز بايد در مقابل همين كار را انجام دهد."

بخش دوم كتاب مربوط به كودكان 4 تا 6 سال است كه در آن به والدين توصيه شده است حركات آميزش جنسي و خود ارضايي را به كودكان خود آموزش دهند و به آنها اجازه دهند تا به طور نامحدود خودارضايي كنند (به جز در موادي كه موجب آسيب جسمي مي شود) در اين كتاب آمده است به كودكان بياموزيد كه چيزي به عنوان قسمت هاي شرم آور در بدن وجود ندارد.

گفتني است اين اقدام مركز بهداشت آلمان با واكنش تند بسياري از دانشمندان در سراسر جهان روبرو شده است.

مايكل اُبرين سخنران عمومي، نويسنده و محقق كانادايي كه در زمينه بحران فرهنگ در غرب سخنراني هاي بسياري انجام داده و مقالات زيادي نوشته است اين اقدام را پديده اي تكان دهنده و فوق العاده ناراحت كننده دانسته ، به گفته او اين كار تشويق زناي با محارم توسط دولت آلمان است به عقيده او اين نتيجه طبيعي طرد قوانين اخلاقي مسيح است.


به گفته ابرين انقلاب اجتماعي تحميلي كه سراسر جهان غرب را در برگرفته است به سمت مرحله جديدي در حركت است و در حال تمرين عواقب عقلي و پيش بيني شده ي نظر يه ي خود در مورد ارزش انسان مي باشد و از فلسفه كاملا مادي گرايانه خود درباره انسان پيروي مي كند.


او اضافه مي كند با توجه به اجباري بودن تحصيل براي كودكان آلماني و وجود كلاس هاي آموزش مسائل جنسي براي كودكان در مدارس، اين مداخله دولت آلمان در زندگي خانوادگي سطح جديدي از خودويرانگري در اروپاست.


ابرين با اشاره به اين كه بخش داناتر و عميق تر هر تمدني متوجه شده بود كه كودك نياز به يك دوران معصوميت دارد. اين اقدام دولت آلمان را تشويق به تخريب اين دوران معصوميت مي داند. و اين اقدام را مطابق فلسفه ماترياليستي كه تمام استانداردهاي اخلاقي و تمام حقايق در مورد طبيعت انسان را سركوب ميكند، مي داند.
fekresho bokon iran bekhad in karo bokone chi mishe
khodemonima bahal mishe
نوشته شده در 2007/10/19ساعت 1:23 PM توسط HAKER| |

salam be hameye azizan agar narahatihaye asab ya ghalbi darin az khondane matlabe dovom jedan khodari konid

 

لالالالا لالا گل پونه
بيا كه بدون تو دل خونه
بيا كه بدون تو تن خستم
لبريز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگي بي تو واسم محاله
بيا از اون وقتي كه رفتي
اين دل داره همش مي ناله

گريه شده كار من و
غصه شده همدم من
قطره ي اشك تو چشام
شده شريك غم من

خونه بدون تو شده
مثل يه زندون سوت و كور
من موندم و هق هق واسه
خاطره هاي جور واجور

بيا كه با اومدنت
تموم مي شه درد هاي من
بيا كه وقتي تو باشي
قشنگ مي شه دنياي من

لالالالا لالا گل پونه
بيا كه بدون تو دل خونه
بيا كه بدون تو تن خستم
لبريز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگي بي تو واسم محاله
بيا از اون وقتي كه رفتي
اين دل داره همش مي ناله

بدون كه تو هق هق من
جز غم دوري حرفي نيست
بدون دليل گريه هام
جزبي تو بودن چيزي نيست

براي من كه عاشقم
عشق هميشگي تويي
اون كه كنارش دل خوشم
فقط تويي ،تويي ،تويي

 

 

 

zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

 

بالاتر از عشق گفتگو با زني كه صورت شوهرش از بين رفته

آمنه شيخ همسر فداكار مردي كه شكل صورت اش از بين رفته است در گفت و گو با همكارمان حيدر رضايي جزئيات و ماوقع حادثه اي كه منجر به سوختن صورت همسرش گرديده تشريح نمود.

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.

آمنه شيخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.

- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد.

مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.

خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.

زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...

 شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.

نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند.


موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.


خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.


موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟

TinyPic image


روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.


بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.


تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم.


موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.

TinyPic image


در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.


موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.


به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.


يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.

۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...


زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.


عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
-   اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.


خبر تكميلي جديد :  در اولين اقدام، با مشورت دوستان و تحقيق زياد در رابطه با پزشك مجرب، دكتر علي منافي يكي از بهترين جراحان پلاستيك و زيبايي به جهت جراحي هاي بسيار سنگين و موفق صورتهاي آسيب ديده از اسيد پاشي ها انتخاب شد. همراه با خانم خيري كه به نيابت جمع كثيري از خيرين آمده بودند ملاقاتي با دكتر منافي صورت گرفت دكتر پس از آگاهي كامل از حادثه و كمكهاي خيرين، خواستار ويزيت كامل موسي شيخ و آگاهي از داشتن مدارك پزشكي و كارهاي انجام شده گذشته شدند. با تصاوير موسي شيخ مسائلي را مطرح كردند از جمله: ايشان حتي كانديد پيوند صورت هم مي باشند و اگر پس از ويزيت نتيجه بر بازسازي صورت شد و احتياجي به پيوند صورت نداشت شايد ۲ سال درمان ايشان به طول بيانجامد و هر قسمت (لب بالا،بيني،ابرو،پلك،پيشاني و گونه) عمل هاي متعدد را مي طلبد كه همين امر به طولاني شدن درمان ايشان مي انجامد.

پس از چند روز با آمدن موسي و همسرش دكتر منافي با ديدن مدارك پزشكي، عكس سه بعدي و فتوگرافي تخصصي پزشكي را نقض پرونده دانست تا با ارائه آن تشخيص دقيق و چگونگي درمان و هزينه هاي سنگين جراحي و بيمارستان را اعلام كنند. در اين ميان طبيب خيري از كانادا خواستاراعزام موسي شيخ به كانادا جهت درمان و بازسازي صورت بود كه با مشورت با دكتر منافي، مورد متفاوت و مناسب تري به لحاظ درمان موسي شيخ در ايران و كانادا نديدند. به اطلاع تمامي دوستان و عزيزان خير و ايرانيان غيرتمند داخل و خارج از كشور مي رساند با تشكر و عرض ارادت به منظور كمك هاي نقدي ، غير نقدي ، معنوي، عاطفي و انساني، اولويت در كمكهاي نقدي در جهت هزينه هاي بسيار سنگين بيمارستان و مراقبتهاي پزشكي مي باشد و هر گونه كمك و همراهي،طرح و ايده مورد توجه مي باشد. در همين راستا جهت همراهي و شركت در اين امر خير دكتر منافي نيز در زمينه جراحي هاي بسيار زياد و سنگين حداقل هزينه را دريافت خواهند نمود.جهت اعتماد سازي و دريافت كمكهاي نقدي شما عزيزان:حساب بانكي آمنه شيخ ---  بانك ملت  شعبه محمد شهر كرج  كد ۸۸۰۹۶ شماره حساب ۳/۳۰۲۷۹۷
نشاني بيمار: كرج - جاده ماهدشت - زيبا دشت - فرخ آباد - خيابان امام خميني - كوچه شقايق - سمت چپ - درب هفتم - موسي شيخ   تلفن:    ۶۸۸۳۴۸۶ - ۰۲۶۱


نوشته شده در 2007/10/16ساعت 2:7 PM توسط HAKER| |

in sher baraye kesiye ke dostesh

dashtam vali on mano dost nadash

va dige rabetamon tamom shode

 

 

از راهي كه رفتي برنگرد كه ديگه ديره
آخه دلم يه جاي ديگه گير كرده اسيره
نيا پيشم ،ولم كن ،برو حوصلت و ندارم
از ناز و ادات خسته شدم ، حالت و ندارم

يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقم و مي دونه
از تويه چشام حرف تويه دلم و مي خونه

مثل تو نيست كه هر كاري كنم ايراد بگيره
هر چي بش بگم، حاليش نشه هيچي نگيره
اگه يه لحظه پيشش نباشم دلش مي گيره
من و دوستم داره ،عاشقمه ،واسم مي ميره

مثل تو نيست كه از عاشق شدن هيچي ندونه
همه حرف هاي عاشقونه ارو بازي بدونه
مثل تو نيست كه راست و چپ بره، بگيره بهونه
بهونه هاي جور واجور بگيره از زمونه

يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقم و مي دونه
از تويه چشام حرف تويه دلم و مي خونه

نوشته شده در 2007/10/12ساعت 1:2 PM توسط HAKER| |

 

My silence doesnot mean i forget you

 

My disaooearance dosenot mean

 

i dont care about you

 

But remember that our friend ship is always in my

 

 heart ....!s

 

 -------------------------------------------------------------

 

 

Fish said to water : you will not see my tears

 

because I am is water . a

 

Water replied : but I can fell them because you are

 

 in my heart

 

 ------------------------------------------------------------- 

 

If you open your eyes and find yourself in a dark

 

 room full of

 

blood dont be afraid you are in my heart

 

  ------------------------------------------------------------

 

Do you know diferencoe between you and blood is

 

 blood go in to the

 

heart and return back but you go to the heart and

 

 never return back

 

you are in my heart

 

 ------------------------------------------------------------- 

 

Friendship os a garden and Love is flower may GOD

 

 gives

 

 you the power to pluck these flower

 

always take car my dear

 

  ------------------------------------------------------------

 

khorshid bash ke agar khasti bar kasi natabi

 

 natavani

 

  ------------------------------------------------------------

 

asheghane arefane ba bahane be sedaghat

 

ta ghiyamat bi nahayat doset daram

 

  ------------------------------------------------------------

 

barg az derakkht khaste mishe

 

paiz bahonast

 

barf az asemon khaste mishe

 

zemeston bahonast

 

delam barat tang mishe

 

sms bahonast

 

 ------------------------------------------------------------- 

 

 

zendegi ab ravan ast ravan migozarad

 

dosti atashe jan ast karan migozarad

 

  ------------------------------------------------------------

 

hamishe negahi ro bavar kon ke vaghti az an dor

 

 shodi dar entezarat bemanad

 

  ------------------------------------------------------------

 

One day heart asked the brain way you are always

 

aganst me brain say becous i Love you i proteck you

 

you goan understand later on way

 

yadet nare nazar bedi

نوشته شده در 2007/10/7ساعت 12:43 PM توسط HAKER| |

 

تصويري از فرهنگ ايران در محله ساتن لندن

 

 

ساتن، از محلات جنوب غرب لندن روز شنبه، هشتم مهر شاهد برگزاري

 

برنامه اي تحت عنوان "تصويري از فرهنگ ايران" بود. سه تار نوازي

 

و دنبك، حافظ خواني، رقص ايراني، نمايش فيلمي از تخت جمشيد و ديگر

 

بناهاي تاريخي ايران، معرفي غذاهاي ايراني، كارگاه خوشنويسي و

 

نمايش صنايع دستي ايران از جمله بخش هاي اين برنامه بود كه علاوه بر

 

ايراني ها، تعداد زيادي غيرايراني را نيز به خود جلب كرده بود. اين

 

برنامه به همت آموزشگاه زبان فارسي حافظ برگزار شد.

نوشته شده در 2007/10/2ساعت 10:54 AM توسط HAKER| |
 

اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه....

 

یادلم گوله چشمای روشنش رو خرده باشه.......

 

اما نه گذشتو دیدم دل من دیونه تر شد.......

 

به تو گفتم دلت از قصه من با خبر شد........

 

اخه که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن........

 

 رفتن یک راه دشوار واسه هرگز نرسیدن........

 

می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته.......

 

من خودم خوندم تو چشمات یکسی اونو نوشته

 

 می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

 

 می دونم واست یکی شد بودن نبودن من

 

 اما روح من یک دریاست پر از موج تلا طم...

 

ساحلش توی موجاش خنجرهای حرف مردم

 

اخه که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

 

 رفتن یک راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 

 

نوشته شده در 2007/9/28ساعت 10:43 AM توسط HAKER| |
 
تظاهرات و تجمع در دانشگاه كلمبيا در ارتباط با
 
سخنراني احمدي نژاد
 
 
محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران، روز دوشنبه در يك جلسه پرسش و پاسخ در دانشگاه
 
كلمبيا شركت جست.از چند روز قبل جنجال زيادي پيرامون اين برنامه برپا شده بود كه به شدت
 
مورد توجه رسانه هاي خبري آمريكا قرار گرفت.

عده زيادي با سخنراني آقاي احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا مخالف بودند اما عده اي نيز بدون

دفاع از مواضع رئيس جمهور ايران از چنين تبادل نظري حمايت كردند.بالاخره اين برنامه در

ميان هياهو و تجمع وسيع در محوطه و اطراف دانشگاه برگزار شد.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

تظاهرات گروهي از يهوديان مخالف سخنراني احمدي نژاد كه در بيرون در ورودي دانشگاه

كلمبيا تجمع كرده اند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

در اين تجمع گروه هاي مختلف نظراتشان را با پلاكاردها به نمايش گذاشتند. اين گروه خواستار

جلوگيري از حمله نظامي به ايران است.

دانشجويان در محوطه دانشگاه كلمبيا از طريق پخش ويدئويي به سخنان احمدي نژاد گوش فرا مي دهند

گروهي از دانشجويان مخالف احمدي نژاد در اعتراض به سخنراني او تجمع كرده اند.

دانشجويان در محوطه دانشگاه كلمبيا از طريق پخش ويدئويي به سخنان احمدي نژاد گوش فرا مي دهند

دانشجويان در محوطه دانشگاه كلمبيا از طريق پخش ويدئويي به سخنان احمدي نژاد گوش فرا

مي دهند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

دانشجويان در محوطه دانشگاه كلمبيا از طريق پخش ويدئويي به سخنان احمدي نژاد گوش فرا

مي دهند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

دانشجويان در محوطه دانشگاه كلمبيا از طريق پخش ويدئويي به سخنان احمدي نژاد گوش فرا

مي دهند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد - يك ايراني پرچم ايران را در دست دارد

تعدادي نيز سعي در ابراز حمايت از ايران بدون حمايت از جمهوري اسلامي داشتند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

گروهي از دانشجويان نيز انزجار خود چه از دولت احمدي نژاد و چه دولت بوش به نمايش

گذاشتند.

تظاهرات در محوطه و اطراف دانشگاه كلمبياي نيويورك در ارتباط با سخنراني محمود احمدي نژاد

دو مسلمان فعال در آمريكا كه شايد تنها كساني باشند كه به آقاي احمدي نژاد خوشامد مي گويند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

va dar ghesmati ahmadi nejad migoyad

 

ma dar iran hamjensgara nadarim

 

man khodam sokhanraniro didam

 

khodemonim ahmadi nejad khob javabeshono dad

 

boghole dolat mardan ye to dahaniye bahal

 

beheshon zad

 

احمدي نژاد، ميهمان جنجال برانگيز نيويورك

 

حضور محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران در دانشگاه كلمبيا موجي از انتقادات دانشجويان

 

اين دانشگاه و ساكنان نيويورك را برانگيخت.

 

گزارش از جان لاين در نيويورك.

 

براي تماشاي ويدئوي " احمدي نژاد، ميهمان جنجال برانگيز نيويورك"

 

اينجا را كليك كنيد

 

 

احمدي نژاد

 

نوشته شده در 2007/9/25ساعت 6:1 PM توسط HAKER| |

 

چرا پورنوگرافي؟

 

 

امروز روز بسياري از ارزشهاي اجتماعي ما بتوسط رسانه هاي گروهي

 

 مورد تهاجم قرار گرفته است. بسياري از جوانان مي خواهند ازاد انديش

 

باشند و آنچه را كه تصور مي كنند درست انجام دهند. اما تا چه مي

 

بايست آزاد بود و مرز و حدود آزاد انديشي را تا چه حد مي توان گسترش

 

داد؟

 

يكي از موضوعاتي كه بسياري از جوانان خصوصا مردان با آن درگير

 

هستند، مسئله پرونوگرافي مي باشد. آمار نشان مي دهد كه ۳۵ درصد

 

افرادي كه با اينترنت در ارتباط هستند با اين مسئله درگير اند. درميان

 

مردان ۵۰ درصد اين موضوع را تشكيل مي دهند. حال اگر شما مطلع

 

گرديد كه همسر يا فرزند شما بطور دائم و مرتب با اين مشكل دراتباط

 

است عكس العمل شما چه خواهد بود؟

 

براي بسياري از همسران اين موضوع باعث سردي روابط زناشويي مي

 

گردد و بسياري از مادران باعث دل شكستگي است. اما چگونه مي توان

 

به اين چنين افراد كمك كرد تا نياز آنها برطرف گردد و روابط شكسته

 

شده خانواده التيام يابد؟

 

● قدم اول، گفتگو

 

شايد بهترين و اولين قدم اين باشد كه ابتدا اين موضوع را بطور خيلي

 

روشن با فرد مورد نظر بعنوان يك دوست در ميان گذاشت. زندگي هر

 

فرد در دست اوست و هر فرد همانگونه كه مي خواهد عمل مي كند پس

 

سعي نكنيد تا فرد را متقاعد كنيد و يا حتي بعنوان والد او را بسوي سوق

 

دهيد كه فكر مي كنيد درست است. زيرا در اين صورت شما باعث

 

شكسته شدن بيشتر رابطه مي گرديد.

 

● قدم دوم، درك نياز و پاسخ بر حسب نياز

 

پس از گفتگو و درك نياز عزيزتان (همسر و يا فرزند) با خود بيانديشيد

 

و ببينيد شايد اين شما هستيد كه اول بايد تغيير كنيد. تغيير در زمينه سخت

 

گيري هاي بيش از حد و قرار دادن قانون هاي بسيار در خانواده، عدم در

 

ك نياز جنسي همسر و يا فرزند، عدم جو باز و فرصتي براي باز گو

 

كردن مسائل و مشكلات و مشكلات دگير مي تواند ريشه اين موضوع

 

باشد. اگر شما تغيير كنيد مي توانيد بوجو آورنده محيط واتمسفري گردديد

 

كه در آن به راه حل ممكن رسيد.

 

● قدم سوم، دايره اعتماد و اطمينان را بزرگتر كنيد

 

بسياري ازمشكلات در درون خود ريشه دارند. يكي از ريشه ها سخت

 

گيري هاي بسش از حد والدين و چك كردن و دخالت در تمام امور زندگي

 

جوانان مي باشد. اين بطور اخص در جوامع مذهبي و بسته در خاور

 

ميانه شيوع بيشتري دارد. اعمتاد كردن و ديدن قابليت هاي درون فرد

 

بجاي در نظر گرفتن خطاهاي گذشته و ضعف ها.

 

● قدم چهارم، آينده را بدست خود فرد بسپاريد

 

با معرفي نكات منفي و مثبت و زندگي كردن در آن براي ديگران نمونه

 

باشيد و اجازه دهيد چنانچه فردي مي خواهد آينده خود را در دست گيرد

 

اجازه دهيد كه مسئوليت زندگي خود را بدست گيرد. غيرت خانوادگي و

 

حجب و حيا فرهنگي اغلب بجاي كمك كردن به مشكل باعث چند برابر

 

كردن آن ميباشد. اگر چه هدف خدمت و كمك باشد و انگيزه آن بر اساس

 

مهر و محبت باشد اما تا خود فرد به درخواست كمك نكند تمام اعمال

 

انجام شده بي نتيجه خواهد بود.

 

در انتها بگذاريد تجربيات و شكست به خود آورنده فرد باشد و در عين

 

حال شما بعنوان يك دوست حاضر باشيد تا در زمان نياز دست براي كمك

 

و گوشي شنوا براي ناگفته ها باشيد.

 

لطفا نظر یادت نره


 

نوشته شده در 2007/9/23ساعت 0:0 AM توسط HAKER| |